فریاد خفه
نانوشته هایم بسیارند مثل بی قراری هایـم… من سکــوتم را فریـاد می کِشــم آخر این آشوب درونم مــرا می کُشد…
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ho3ein
نظرسنجی
اگر 2نفر لب یه پرتگاه آویزون شده باشن کدومو نجات میدی؟؟؟







برچسبها
یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ho3ein
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو. . . !




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ho3ein

شب عروسیه،آخرشبه،خیلی سر و صدا هست.
میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاش رو عوض کنه هرچی منتظرشدن برنگشته،
در را هم قفل کرده،داماد سراسیمه پشت در راه میره داره ازنگرانی و ناراحتی دیوونه میشه.
مامان بابای دختره پشت در داد میزنند:"مریم،دخترم در را بازکن،مریم جان سالمی؟دخترم".
آخرش داماد طاقت نمیاره باهرمصیبتی شده در رو میشکنه میرن تواطاق....
مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده،لباس
سفید قشنگ عروسیش با خون یکی شده،ولی رو لباش لبخنده!!!
همه مات و مبهوت دارن به این صحنه نگاه می کنند.
کناردست مریم یه کاغذهست،یه کاغذ که با خون یکی شده.
بابای مریم میره جلو،هنوزم چیزی رو که می بینه باور نمیکنه،
بادستهائی لرزان کاغذ رابرمیداره،بازش میکنه ومی خونه::
((سلام عزیزم،دارم برات نامه می نویسم،آخرین نامهء زندگیمو،آخه اینجا آخر خط زندگیمه.
کاش منو تو لباس عروسی می دیدی،مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود!؟؟
علی جان دارم میرم.دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم.
می بینی علی: بازم تونستم باهات حرف بزنم..
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف میزنیم.
ولی ای کاش منم حرفای تو رو می شنیدم.
دارم میرم چون قسم خوردم،تو هم خوردی،یادته؟؟گفتم،
یا تو یا مرگ تو هم گفتی،یادته؟؟علی تو اینجا نیستی،
من تو لباس عروسم ولی تو کجائی؟؟
داماد قلبم توئی،چرا کنارم نمیای؟؟کاش بودی و می دیدی که مریمت
چطورداره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ میکنه/کاش بودی
و می دیدی که مریمت تا آخرش رو حرفاش موند/علی،
مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.
حالا که چشمام دارن سیاهی میرن،حالا که همه بدنم داره میلرزه،
همهء زند گیم مثل یه سریال ازجلوی چشام میگذره.
روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورده،یادته؟؟روزی که دلامون لرزید،یادته؟؟روزای خوب عاشقیمون یادته؟
علی،من یادمه چطور بزرگترهامون،همونائی که همهء زندگیشون
بودیم پا روی قلب هر دومون گذاشتند.
یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد
بیرون که اگه دوستش داری خودت تنها برو سراغش.....
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری.
یادته اون روز چقدرگریه کردم؟تو اشکامو پاک کردی وگفتی:
وقتی گریه میکنی چشمات قشنگتر میشه!!!میگفتی که من بخندم.
علی جان حالا بیا ببین چشمام به اندازهء کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم!؟
هنوز یادمه بابات فرستادت شهر غریب که چشات
توی چشمای من نیفته،ولی نمی دونست که عشقت تو قلب
منه نه تو چشمام!روزی که بابام ما رواز شهر و دیار آواره کردچون
من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پولی نداشت
،ولی نمیدونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو
دستات!دارم به قولم عمل میکنم.هنوزم رو حرفم هستم،
یا تو یا مرگ!!!پامو ازاین اتق بذارم بیرون دیگه
مال تو نیستم،دیگه تو روندارم..نمیتونم ببینم
به جای دستای گرم تو،دستای یخ زده ی یه غریبه ای تو دستام باشه.
همین جا تمومش میکنم،واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی گیرم!
وای علی،کاش بودی ومی دیدی که رنگ قرمز خون با رنگ سفید
لباس عروس چقدر به هم میان!!عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم،دلم برات خیلی تنگ شده،
می خوام ببینمت.دستم می لرزه،طرح چشمات پیشه رومه...))
پدر مریم نامه تو دستشه،کمرش شکست
،بالای سر جنازه دختر قشنگش ایستاده و گریه میکنه
/سرشو برگردوند که به جمعیت بهت زده وداغدار پشت سرش
بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهارچوب در
یه قامت آشنا می بینه!آره:پدر علی بود.اونم یه نامه تو دستشه،
چشماش قرمزه،صورتش با اشک یکی شده بود.
نگاه دو تا پدر بهم گره خورده که خیلی حرفا توش بود.
هردوسکوت کردند وبه هم نگاه کردند،سکوتی که فریاد دردهاشون بود.
پدر علی هم اومده بود نامه پسرش رو به دست مریم برسونه..
اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.
حالا همه چیز تمام شده بود وکتاب عشق
"مریم و علی" بسته شده...حالا دیگه دو تا قلب پشیمون
دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغدیده از یه داماد نگون بخت!!!
ما بقی هرچی مونده گذر زمانه و آینده وباز هم اشتباهاتی که فرصتی برای جبران پیدا نمی کنند..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ho3ein

و برای تو ماندن به پای تو بودن و به عشق تو سوختن !
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن … !
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست … !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست … !
چه زیباست بخاطر تو زیستن
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن زندگی را برای تو خواستن … !
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن … !
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی… !
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت … !
برای با تو بودن و با تو ماندن برای با هم یکی شدن … !
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست …!!!!
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد … !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ho3ein
اگه مطمئنی توو رابطه عاطفیت هیچ چیزی واسه طرفت كم نذاشتی و بازهم تنهات گذاشت


 اصلا ناراحت نباش اون لحظه داغ بوده خوشم نفهیده چی كار كرده مطمئن باش چیزی نمیگذره


 كه دست از پا درازتر بر میگرده


 اون موقع تو پاتو عقب بكش چون باز هم محبت هایی كه بهش میكنیو قرار نیست بفهمه....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ho3ein

کمی عوض شدم...
 
 
 

دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم!!
 
 
 

به کسی تکیه نمیکنم...
 
 
 

از کسی انتظار محبت ندارم
 
 
 

خودم بوسه میزنم بر دستانم؛
 
 
 

سربه زانو هایم میگذارموسنگ صبور خودم میشوم
 
 
 
 
 
چقدر بزرگ شدم یک شبه...!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ho3ein


کدامیک از ما بدجنس تریم؟

من؟

که آرزوی کشیدن موهایت یکدم رهایم نمی کند؟

یا تو؟

که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد؟

بدجنس!!

کدامیک بچه تریم؟

من؟

که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم؟

یا تو؟

که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی؟

کدامیک عاشق تریم؟

من؟

که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می شود؟

یا تو؟

که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم می کند؟

کدامیک بازیگوش تریم؟

من؟

که دلم بازیچه بازی موهایت در نسیم هر لحظه به

شوق بوییدن زلفت می تپد؟

یا تو؟

که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای؟

 

ها؟! کدامیک؟ 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ho3ein

دلم عجیب گرفته… 
دل‌گیرم از آدمک‌هایی 
که تنها سایه‌ای هستند 
از تمام آنی که می‌نمایند 
دل‌گیرم از نقاب‌هایی که بر چهره می‌کشند 
دل‌گیر از صورتک‌ها… 

من نمی‌فهمم… 
به خدا که من نمی‌فهمم… 
نمی‌دانم چرا آدم‌ها تنها برایِ یک تجربه، 
یک تصور، یک خیال، 
یک عطش برای سر دادنِ ترانه‌ی تشنگی، 
وخیالِ خامِ آنچه هیچ‌گاه نیستند، 
زندگی آدم دیگری را به بازی می‌گیرند؟
به خدا من نمی‌فهمم… 
نمی‌فهمم چگونه شد که در این عصر آهن و اصطکاک 
این‌چنین تصوارت آهنین و قلب‌های سخت و ذهن‌های جامدی شکل گرفت… 
این همه آهن، این همه سختی، این همه جهل، 
این همه صورتک… 
و این همه من، تنها، خسته، رویارو 

آی آدم‌ها! آدم‌ها، آدم‌ها، آدمک‌ها… 
آی آدم‌هایی که بی‌چراغ دوست می‌دارید 
آدم‌هایی که به هوسِ سرک کشیدن به یک دیوارِ کوتاه 
بی‌نیاز از چهارپایه و نردبان 
سر خم می‌کنید و 
آرامشِ آن‌سویِ دیوار را می‌ستانید
به خدا 
آن آدمِ ساده که دیوارِ دلش کوتاه است، 
وسیله‌ی برای ابراز و ارضای عقده‌ها و آرزوهایِ تو نیست
تو را به خدا، اینقدر سرک نکشید 
در این عصرِ صورتک‌های دروغین 
دنیا بیش از همیشه به سادگیِ ساده‌ها محتاج است 
تو را به خدا اینقدر آزارشان ندهید 
بگذارید سادگیِ دوست‌داشتن‌های بی دلیل 
افسانه‌ای در قصه‌های کودکی‌مان نباشد 
بگذارید که سال‌ها بعد 
سادگانِ دل‌داده 
پاکیِ دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل 
و عشق‌های جاودانه را 
تنها در انیمیشنِ سیندرلا جستجو نکنند

من هنوز، اینجا برای تو 
از پشت این دیوار سخن می‌گویم 
از پشتِ دیوارِ خودخواهی و جهل 
از این ورِ پرچینِ کوتاهِ دلم 
از سرزمینِ دوست داشتن‌های بی دلیل 
و از قلب همان مهدی 
که هنوز چشم‌هایش خیس می‌شود 
در سوگِ زخم روییده بر آرنجِ یک کودک، بر بالِ کبوتر 
پسری که هنوز یادش هست 
شوقِ آن دو چشمِ خیس که با آن می‌نگریست 
دخترک مهدکودک را 
پسری، که رازِ بی چتر در باران راه رفتن می‌داند 
و بویِ نیلوفر را از هفت فرسخی، در دلِ مرداب باز می‌شناسد 
من هنوز از پشت دیوار آدمک‌ها سخن می‌گویم 
از سایه روشن خاطراتِ شیرینِ کودکی‌هایمان 



خدای عاشقانِ خسته، دل شکسته
تو می‌دانی 
چقدر سخت است ساده بودن 
و ساده ماندن 
در دنیای آدمک‌ها، نقش‌ها، نقاب‌ها، ادعاها 
و چه جرم بزرگیست سادگی‌
که اینگونه تنِ نحیفِ عشق به درد می‌آید… 
تو را قسم به اشک‌های لرزانِ آن دلِ ساده 
که ساده شکست 
تو را قسم به نگاهِ نگرانِ چشم‌های منتظر به راه 
تو را قسم به سادگیِ آن “اسمِ سه حرفی” 
تو را به “عشق”، به “اشک”، تو را به “خدا” قسم 
هوایِ سادگانِ عاشق‌ات را داشته باش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ho3ein
سالها...

پنهانت کرده بودم

در سبزینه آن گیاهی که در

کالی احساسم روئیده بود

احساسم را کشتم

در هیاهوی نوبری بلوغ

و دچارت شدم در ناهوشیاری تنم

خواستنم ریشه در ابدیت داشت

سالها...

من ندانستم تو

عشق از " گلشن امروز " میخواهی

و بودن از " خوشه الان " میچینی...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ho3ein

دلم برای یک نفر تنگ است
نه میدانم نامش چیست
و نه میدانم چه می کند
حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم
رنگ موهایش را نمی دانم
لبخندش را هم
فقط میدانم که باید باشد و نیست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ho3ein
پاهایت را بگذار اینجا…

درست روی قلبم…

ببخش مرا …

چیز دیگری نداشتم که فرش قدومت کنم …

آهسته قدم بردار اینجا…

تارو پود این فرش قرمز پر از گل احساسم است…!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic